رویکرد ما به تاریخ ایران
پس از دوره جمود چندین قرن اخیر عموما تابع نگاه شرقشناسان غربی مثل کریستنسن یا
گیرشمن بوده است. هر چند کار آنها از دید زنده کردن دوباره تاریخ فراموش شده ی ما بسیار اثر گذار و ارزشمند است، اما کاستی
های خود را دارد. شاید بزرگترین این کاستی ها نبود یک چهارچوب جامع برای استفاده
از تمام امکانات تاریخی، ادبی، و فرهنگی ما باشد. چهارچوبی که می تواند با کنار هم
چیدن همه "داده" ها برداشتهای تازه و نو ای به دست بدهد.
با وجود ویرانی ها و کتابسوزی هایی که در تاریخ ما رخ داده است، اسناد و نوشته های بسیار زیادی هنوز به جا مانده
است. اما بسیاری از این نوشته ها در قرن اخیر از ایران خارج و هنوز ترجمه نشده، یا
به دلایلی در دسترس نیست. مثل گنجینه ی کتیبه هایی که به قول دکتر جنیدی در آذرگشب
(تخت سلیمان، آذربایجان غربی) پیدا شد و به آلمان برده شد و هرگز منتشر نشد. روزی
البته خواهد رسید، که دور نیست، و در آن فرزندان ایران می توانند نوشته های تاریخی
شان را خود ترجمه کنند.
هدفم از این جستار اشاره به
یکی از نوشته هایی است که هر روزه در دسترس ماست، گاهی گوشه ای از آن را می شنویم،
می خوانیم و همه بدان افتخار می کنیم، اما شاید ندانیم چرا! شاهنامه، تاریخ سرزمین
ماست. تاریخی که سینه به سینه، نسل به نسل و نوشته به نوشته منتقل شده تا امروز به
ما رسیده است. تاریخی که رمز گونه داستان اقوام ایرانی را بازگو می کند.
برای چشمی تیز بین شاهنامه
در لابلای داستان گویی ها واقعیت هایی را از گذشته های بسیار دور حفظ کرده و از پس
گذر قرون به دست ما می رساند. از دوره سرما و خانه سازی— دوره سیامک و هوشنگ— دوره
ابزار سازی و گسترش قدرت – جمشید – تا دوره انشعاب و مهاجرت گروهی از اقوام ایرانی
به شرق و غرب – دوره فریدون. واقعیت هایی که با برخی از "باور" های
مقبول محافل علمی همخوانی ندارد. اما با کشف آثار باستانی بیشتر، مقبولیت
"علمی" نیز پیدا می کند.
مستند تمدن جیرفت، نمونه ای
از این یافته های باستانشناسی است که گرچه هنوز در ابتدای راه است، اما نشان داده است
که می تواند بسیاری از باورهای پذیرفته شده امروز جهان را در مورد تاریخ تمدن
تغییر دهد. آگاهی هایی که کم کم به روش علمی ثابت میشوند، و سپس تبدیل به
"باور". در حالی که برای شاهنامه شناسانی مثل استاد جنیدی، از مدتها پیش
با پشتوانه شاهنامه "واقعیت" بوده اند.
زمانی در بنیاد نیشاپور استاد
جنیدی تعریف می کرد که بر اساس شاهنامه، خط باید قبل از باور رایج کنونی -کمتر از
5000 سال قبل در بین النهرین- و در ایران اختراع شده باشد. این رو به دکتر مجید
زاده – باستان شناس ایرانی مسئول کنکاو سایت جیرفت که در فیلم با او آشنا خواهید
شد-- این نکته را گفته، اما وی قبول نکرده
بوده است. چون تمام شواهد باستان شناسی تا آن زمان باور رایج را ثابت می کرده است.
اما احتمالا بعدها که دکتر مجید زاده در جیرفت نشانه هایی از خطی قدیمی تر و کامل
تر از نظر شکل گرفتن حروف پیدا کرد، با تعجب به حرف استاد جنیدی رسیده باشد که شاهنامه
را "جور دیگر باید دید". تاریخ مکتوب انسان که هماوردی در دنیا ندارد.
تو این را دروغ و فسانه
مخوان
به یک سان روشن زمانه مدان
از او هر چه اندر خورد با
خرد
دگر بر ره رمز معنی برد
پیشنهاد می کنم حتما این
مستند را ببینید:
قسمت اول مستند:
http://www.youtube.com/watch?v=okkF1G3qvpE
قسمت دوم:
http://www.youtube.com/watch?v=3MnsgRngH7U&feature=related
+ نوشته شده در یکشنبه 4 مهر1389ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط احسان
|
در تلاتم همیشگی باور، همواره حسی هست، بارور.
در جستجوی تنهایی، همواره یادی هست شعله ور، در گوشه ای. هر قدم که نزدیک میشوی،
قدمی دورتری! بن بست خاطره ها را گریزی هست،یا شبگردی شیدایی را؟ بر میخ زمین
میکوبی یا بر نعل آسمان؟ آرامش را به افلاک باید پیمود یا به انفس. کدامین پنجره
نام تو را فریاد می کند. با کدامین در سخن می گویی اگر در پشت آواری؟
...
نسیمی می وزد، خاطره ای می پرد، حسی روان می
گردد. گاه در خواب می توان پرید... به سوی دوری نزدیک تر، به همیجا که هستی.
+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط احسان
|
... و میراثی از نیاکان پاک، با پیامی همراه (همچون همیشه) که اوج تاریکی و سیاهی را به جشن باید نشست؛ روشنایی نزدیک است.
+ نوشته شده در شنبه 30 آذر1387ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط احسان
|
انسان
از نظر فلسفی در بند 4 زندان است. زندان طبیعت، زندان جامعه، زندان تاریخ و زندان
خویش. ماهیت و سرشت دو قطبی انسان الهام بخش اوست برای گریز از بند این زندانها.
انسانی که از "خاک و گل" آفریده و "روح خدایی" در او دمیده شد
تنها موجودی است در آفرینش که مقام "نمایندگی" خدا را دارد. و ابزار او
برای این مهم "اراده" است. اراده ای که او را به حرکت از "سرشت
مادی" به سوی "صفات خداگونه" ای که در او "دمیده" شده
است توانا می سازد. و این حرکت "مسئولیت" اوست، و او اسیر در چهار
زندان.
انسان
در بند طبیعت است. در بند نیروی جاذبه، گرما، سرما، جغرافیا و ... . آنچه که می
تواند او را از این زندان برهاند "علم و دانش" است. علم است که او را
قادر می سازد تا با تسلط بر طبیعت، آن را در اختیار خود گیرد.
جامعه
زندان دیگری است برای انسانی که در آن رشد می کند و خود را می شناسد. آنچنانی که
او می اندیشد و عمل می کند در قالبی شکل می گیرد که جامعه برای او پی ریخته است.
یک "بدوی" هرگز نمی تواند بر چهارچوب های فکری، هنجارها و سنت جامعه
خویش شورش کند. زیرا ساخته ی کور و ناخودآگاه جامعه خویش است. اما به میزانی که
نسبت به جامعه خویش "علم" پیدا کرد و آن را "شناخت"، می تواند
بر آن مسلط شود و بر تغییر و بازساخت آن برخیزد. حال این انسان است که جامعه خویش
را می سازد، نه جامعه او را، و این رهایی اوست از این زندان.
و
تاریخ هم چنین است. به میزانی که انسان قوانین تاریخ را "شناخت" و بدان
"علم" پیدا کرد، و دانست که بشریت از کدامین منزلگاه ها در تاریخ می
گذرد، می تواند مسیر تاریخی جامعه را عوض کرده، از زندان تاریخ بگریزد.
اما
زندان خویشتن زندان دیگریست. این "علم" نیست که وجود چنین حرکتی بین دو
سرشت آدمی و به سوی "خداگونه شدن" را در می یابد و به انسان هدف و انگیزه حرکت می
دهد. این علم نیست که ارزش های والای انسانی را دریافته، توجیه می کند. ارزش هایی همچون
ایثار یا بخشش را که هرگز در قالب های ماتریالیستی یا ساینتیستی نمی گنجد. این دین
است که با گسترش گستره ی"وجود فلسفی انسان"، چنین هدفی را برای
او ترسیم می کند، و این اعتقاد و ایمان است که انگیزه چنین حرکتی می شود. و اعتقاد
و ایمان در حوزه دین معنی می شود. دین است که متضمن حفظ چنین حرکتی است به سمت رشد
و کمال و رهایی از بزرگترین زندان: خویشتن. و این رهایی از خویشتن است که "والاترین" هدف انسان را در
گریز از دیگر زندان ها شکل می دهد.
این
چهارچوبی است که در آن می توان "کارکرد دین" و روان بودن آن را
در "دنیای درون و بیرون" انسان ها به داوری
نشست. اگر نوع دینداری ما به جای "نعیین هدف غایی" و "ایجاد انگیزه" برای حرکت، "زندان دیگری" از تعصب و رخوت و
جمود و رکود را در چهارچوب های فکری جامعه ی ما تحمیل کرده است، باید گفت کارکرد
مورد انتظار دین در جامعه محقق نشده است. و شاید باز این "علم و شناخت"
است که ما را در بازشناخت این "زندان جهالت" یاری می کند تا باز به اصل دینداری
بازگردیم.*
* با
الهام از کتاب فلسفه انسان دکتر شریعتی
+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 8:38 بعد از ظهر  توسط احسان
|
نخبگان جامعه را تنها در تحصیل کردگان
جستجو کردن گمراه کننده است. از سنجه های نخبگی، شخصیت بزرگ داشتن است که تحصیلات مدرن رابطه الزام
آوری با آن ندارد.
آن هنگام که پس از دو سال برقراری
مشروطه در کشور و کشمکش برای تثبیت آن، در کمتر از 4-5 ساعت جنگ و زد و خورد،
تهران تسلیم شد و مجلس به توپ بسته شد، بسیاری از مشروطه خواهان، تحصیل کرده ها و اروپا رفته ها گریخته
بودند یا پنهان شدند. در کمتر از 2 روز انجمن ها از کل کشور برچیده شد، مشروطه از
بین رفت و تقریبا کل کشور بار دیگر گردن به یوغ خودکامگی گزارد. تنها تبریز –
و کمی گیلان –
مقاومت کردند. اما پس از چند روز، تبریز هم تسلیم شد، به جز یک محله: محله امیرخیز
تبریز! ستارخان یک لوتی از محله امیرخیز تبریز و سردسته
مجاهدان بود. بینش و مقاومت این شخصیت بزرگ و علاقه او به سربلندی ایران در تاریخ ما
مثال زدنی است. پاسخ زیبای او به کنسول روس برای استفاده از بیرق روس برای در امان
بودن – در حالی که همه کشور
تسلیم شده بود- سرمشقی است برای تمامی
نخبگان این سرزمین، آنجا که می گوید می خواهم هفت دولت به زیر بیرق ایران باشد؛ به زیر بیرق بیگانه نروم*.
آنجا که اغلب داعیان مشروطه خواهی
و پیشرفت ایران به زبونی در پی حفظ خود و داراک خود در حال گریز یا پنهان شدن
بودند، این مرد عامی در سایه دلیری و کاردانی خود، در مقابل تمامی فشارها ایستاد و
بار دیگر مشروطه را به همه کوی های تبریز
و از آنجا به همه شهرهای ایران بازگردانید. وجود شخصیت های برزگ و دلسوز و وفادار
به سرافرازی میهن شرط لازم پیشرفت ایران است.
و یک نکته دیگر، بدون شرح:
اوریانا فالاچی روزنامه نگار برجسته ایتالیائی ، از
وینستون چرچیل سئوال میکند ،
آقای نخست وزیر شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به
آنسوی اقیانوس هند میروید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کار را
نمیتوانید در بیخ گوشتان یعنی در کشور ایرلند که سالهاست با شما در جنگ وستیز است
انجام بدهید ؟
وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ میدهد : برای
انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج داریم که آن دو ابزار را در ایرلند در
اختیار نداریم:
اکثریت نادان ، و اقلیت خائن .
* تاریخ مشروطه ایران، احمد کسروی.
+ نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 11:23 قبل از ظهر  توسط احسان
|
عقب ماندگی جامعه ی ما، نه از بعد تکنولوژی که از بعد فرهنگی، بافت و
ساختار آن، سویه های مختلفی برای باز نگری دارد. اینکه نخبگان یک جامعه هستند که حرکت
آن رو به جلو و پیشرفت را تغذیه می کنند نکته روشنی است. روان شدن اندیشه های نو و
پویا در بستر جامعه از سطح نخبگان به توده مردم در یک فرایند اصلاحی و تدریجی نیازمند
وجود تعداد حداقلی از نخبگان در جامعه است: آستانه تاثیر! ... و به نظر تراکم
نخبگان در جامعه ما از آستانه تاثیر کمتر است.
اما عامل بازدارنده دیگر،
و شاید مهمتر، عدم پیوستگی میان تفکرات و فضای فکری روشنفکران و توده مردم است. به
نظر نوع تفکر بسیاری از روشنفکران و نخبگان جامعه ما متفاوت از نوع تفکر عوام است.
صرف وجود چنبن تفاوتی طبیعی و اجتناب ناپذیر است. اما ظاهرا این تفاوت در جامعه ما
نه در سطح ،رویه وچگونگی، که در ریشه ها، سرچشمه ها و ماهیت اندیشه هاست. این
گسستی است که جریان تغذیه فکری در جامعه ما را مختل کرده است. جامعه ای که در آن
نخبگان و توده مردم هر یک در حلقه ی بسته جداگانه ای – با اندکی اغراق- چرخ می
زنند.
+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 3:57 قبل از ظهر  توسط احسان
|
رضا می گفت: " خدا بعد از خلقتش دیگه تو دنیا دخالت نمی
کنه" و نیلوفر پرسید: " پس اینهمه از تاثیر دعا شنیدیم و دیدیم رو چطور
توجیه می کنی؟" ... و مژده معتقد بود که " کل یوم هو فی شان"...
نسیم ملایمی می وزید با آفتابی که به افق نشسته بود. دریا آرامش غروب
رو داشت و تو خنکی دلپذیری رو به وضوح روی گونه هات احساس می کردی. خنکی ای که سهم
"هوای خنک" و سهم "هوای آزاد" در اون برای من خیلی روشن نبود!
و مردمی در اطراف که هر کدوم به نحوی مشغول لذت بردن از دریا بودند...
بحث تقریبا به اینجا تمام شد که "غیر مادیات هم همچون مادیات
تابع نظمی هستند که در مجموع دنیای درهم پیچیده ماده و ماورای ماده رو شکل می دند.
و خدایی که در خلقتش کامله و همه این نظم و نظام در نهایت به اون برمی گرده".
اون چیزی که من رو به نوشتن واداشت نه "اونچه از اون بحث شد و
نتیجه اون"، بلکه "شباهت های نوع فضای فکری" کسانی بود که اگر در
کشور خودشون می خواستند همدیگر رو بشناسند شابد تفاوت ها رو بیشتر می دیدند تا
شباهت ها رو. هرچند نظرات متفاوت بود، اما همه اونها برخواسته از یک ریشه بود و
همه در یک ظرف می گنجید: " راه خود را تعیین کردن و دغدغه ای گسترده در گرداگرد
زندگی به نام خدا".
...
"فِرَ" به معنای بسوی و "فِرَزند" به معنای بسوی
زندگی رفتن و زندگی را به جلو بردن است: آنچه باعث ادامه زندگی می شود. ایران
سربلند نیازمند "فرزندانی" است که بار فرهنگ و تمدن خود را بسوی آینده
به دوش بکشد و آینده روشنش را بسازد. به امید آن روز.
تقدیم به مژده، رضا و
نیلوفر
+ نوشته شده در جمعه 31 خرداد1387ساعت 0:50 قبل از ظهر  توسط احسان
|
دغدغه عاقلانه یا احساسی زندگی کردن رو خیلی ها در زندگی تجربه کرده ایم و در مورد من این کشمکش در نهایت به نفع عاقلانه زندگی کردن تمام شد. این رویکرد یک انتخاب کاملا "عاقلانه" بود! با برتری هایی که می نمود... البته زندگی یک "سیر" است و نه "سکون" و انسان در این سیره که رشد می کنه، بزرگ و نهایتا "انسان" می شه. خوشبختانه عاقلانه زندگی کردن چشم آدم رو به روی این مسئله نمی بنده... الان می تونم بگم که تنها بر طبق اصول عقلی زیستن ما را از انسان کامل شدن باز می دارد. کارل یونگ می گه "هیچگاه نباید خود را با عقل یکی کنیم، زیرا آدمی هرگز آفریده عقلِ تنها نبوده و نخواهد بود.
+ نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 4:27 بعد از ظهر  توسط احسان
|
نقل
است از حکیمی که زندگی دایره ایست که سه ضلع دارد: دوستی و محبت!
...
1) "خنده" واکنش ما به رویدادی است که به سامان
همیشگی یا بر قانونی که انتظار داشته ایم رخ نمی دهد. البته همه نا بسامانی ها ما
را به خنده نمی دارد و گاهی می رنجیم یا حتی گریه می کنیم. اینکه نا بسامانی ها کی
به خنده می انجامد و کدام موجب رنجش فرد می شود مرز روشنی ندارد. اما همه اتفاق
نظر دارند که این حدود وابسته به افراد است.
2) در مدلی که در
ادبیات غنی ما از انسان کامل ارائه می شود، او به تمام نابسامانی ها می خندد.
انسانی که در ادبیات فارسی ارائه می شود- بویژه در روش مولانا- به حسادت ها، ضعف
ها، کاستی ها و دشنام ها و "کوچک بودن" ها می خندد، تحت
تاثیر قرار نمی گیرد. خنده او نه از سر بی خیالی یا بی توجهی، که ناشی از شناخت
ژرف اوست. او به عصیانیت ها می خندد چرا که آن را "عدول از سامان و نظام حقیقت"
می یابد.
3) بر خلاف فروید که سراسر در تحلیل و
بررسی روانشناختی خود به مطالعه روان نژند ها می پردازد و ریشه نابسامانی های
افراد را در گذشته، بویژه دوران کودکی می یابد، گوردون آلپورت (1897-1967) به
مطالعه و تحلیل انسان کامل می پردازد. وی در حالی که مقاصد سنجیده و آگاه را جنبه
اصلی شخصیت انسان می داند هفت مرحله برای پرورش کامل انسان و هفت معیار برای شخصیت
انسان برمی شمرد. او اشاره می کند که در انسانی که به مرتبه برتری از عینیت و
شناخت رسیده باشد، پیوند نزدیکی بین "شوخ طبعی" و "شناخت"
وجود دارد.
ادبیات ما منبع وسیع و بی کرانی است که
ریشه در تاریخ و فرهنگی کهن دارد. ای کاش روزی این گنجینه از توی کتاب ها و روی
تاقچه ها دوباره بر روان و منش ما راه می یافت.
+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط احسان
|
فریدون جنیدی از نخبگان ایرانزمین است. پیرمردی با نشاط و پر انرژی با وجودی سراسر آکنده از عشق به میهنش ایران؛ چنانکه خود را وقف در راه سرافرازی ایران و آگاهی دادن به جوانان ایرانی کرده است. مجموعه ارزشمند پژوهشهای او در تاریخ ایران گنجینه ای ارزشمند فراهم کرده است برای کسانی که علاقمند به مطالعات تاریخی مستدل و تحلیلی در گذشته ایرانزمین هستند. اما مهمتر آنکه پژوهشهای او بگونه ای است که جستار را از ارجاع به گنجینه های تاریخی که عمدتا به دست دیگرانی غیر از ایرانیان گرد آمده است بی نیاز می کند، که به نوبه خود در خور توجهی شایان است. همچنین است روش آموزش او که ریشه در گذشته ایران دارد تا تکنیکهای غرب امروز. در پایگاه بنیاد نيشابور- بنیادی که استاد برای پژوهش و آموزش از دیرباز دایر کرده است- می توانید اطلاعات بیشتری در مورد پژوهشهای او بیابید.
عمرش دراز باد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 2:46 بعد از ظهر  توسط احسان
|